دو سال از روزی که این وبلاگ رو درست کردم گذشت
چقدر عقاید عوض شد
طرز فکرای جدید
اما چیزی که هیچوقت عوض نشد
ناامیدی از آینده ی کشورم
کشور نازنین من
کشور دوست داشتنی من
مردم کشور من
مردم شهر من
مردم عزیز من
گناهتون چی بود که اینجا به دنیا اومدین؟
گناهتون چی بود که باید شبا گرسنه بخوابین؟
گناهتون چی بود که باید شرمنده ی بچه هاتون باشین؟
گناه ما چی بود؟
گناه ما چی بود؟
یعنی خدا داره ما رو نگاه میکنه؟
یعنی خدا درکمون میکنه؟
یعنی خدا میدونه ما رنج داریم؟
من از این جا میرم
ولی احساس گناه ولم نمیکنه
من چطور میتونم بخندم وقتی مردم کشورم دارن زجر میکشن؟
چطور میتونم سرمو بزارم رو بالش وقتی همسنهای من دارن به تنهایی
خرج خونوادشون رو در میارن؟
هیچکس زندگی نمیکنه اینجا
اینجا همه چی خاکستریه
اینجا هیچ تصویر رنگی نیست
سال پیش هم تو همین روز همینجا گفتم
واسه ی من امسال سال بدی نبود
ولی واسه مردم مملکتم فاجعه بود
و این یعنی واسه ی منم فاجعه بود
خدا ما رو میبینی؟
ولی بازم باید خودمون رو با همون یه ذره امید که مثل
نور شمع توی یک شهر تاریک روشنه گول بزنیم
بازم مثله سال های پیش امید دارم به آینده ی بهتر
واسه کشورم و مردمم
کاش مثله همیشه سال بدتر از سال قبل نباشه
خدا صدای ناله ها رو از این کشور میشنوی؟
میشنوی چطور دارن اسمتو جیغ میکشند؟
خدا
حتی اگه یه روز کامل در حال نوشتن باشم
بازم نمیتونم یه ذره از دردای مردم رو بهت بگم
باز هم همون جمله ی تکراری رو تکرار میکنم
با آرزوی بهترین چیزها بهترین شرایط واسه کشور و مردمم
مردم زیبای من
کشور زیبای من
میخندیم،خودمون رو به نفهمی میزنیم
آخرشم میگیم:
"عیدتون مبارک"
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 23:33 توسط Hooman|
برچسب:
نویسنده: پرهام موسوی